گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۷۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خویش را گر ز خور و خواب توانی گذراند

کشتی خود سبک از آب توانی گذراند

راه چون آبله در پرده دلها یابی

گر به یک ساغر خوناب توانی گذراند

باده جان تو آن روز شود روشن و صاف

کز سراپرده اسباب توانی گذراند

در شبستان عدم صبح امید تو شود

هر شبی را که به مهتاب توانی گذراند

آن زمان رشته زنار تو تسبیح شود

که به چندین دل بیتاب توانی گذراند

نخورد کشتیت از باد مخالف بر سنگ

دیگران را اگر از آب توانی گذراند

دل روشن به تو چون شمع ازان بخشیدند

که شبی زنده به محراب توانی گذراند

وقت خود تیره زهمصحبت ناجنس مکن

تا به آیینه و با آب توانی گذراند

خار پیراهن آرام بود موی سفید

این نه صبحی است که در خواب توانی گذراند

سالم از آتش سوزان چو سیاوش گذری

خویش را گر ز می ناب توانی گذراند

نفس خویش یکی ساز به دریای وجود

تا چو ماهی به ته آب توانی گذراند

حیف باشد که به عزلت گذرانی صائب

آنچه از عمر به احباب توانی گذراند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام