گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زبان برگ بود از ذکر خامش بوستانها را

نسیم نوبهاران کرد گویا این زبان ها را

ز عقل کوته اندیش است سرگردانی مردم

بیابان مرگ می سازد دلیل این کاروان ها را

اگر آزاده ای، آسوده باش از سردی دوران

که دارد یاد هر سروی درین گلشن خزان ها را

سر سوداییان از گردش جام است مستغنی

که آب از شوق باشد آسیای آسمان ها را

به بی نام و نشانی می توان شد ایمن از آفت

که زود از پا درآرد گردن افرازی نشان ها را

به استمرار، نعمت در نظرها خوار می گردد

ز گلگشت چمن لذت نباشد باغبان ها را

علایق دامن آزادگان صائب نمی گیرد

ز جولان نیست مانع خار و خس آتش عنان ها را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام