گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۵۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زردی روی من از باده کشیدن باشد

موج می رنگ مرا بال پریدن باشد

زان به خون قانعم از باده گلرنگ که خون

باده ای نیست که موقوف رسیدن باشد

دل عاشق ز غم روز حساب آسوده است

دانه سوخته فارغ ز دمیدن باشد

تا به چند از لب میگون تو ای بی انصاف

روزی ما لب خمیازه مکیدن باشد

بردباری و تواضع سپر آفتهاست

پل این سیل گرانسنگ خمیدن باشد

راه در بی جهت از یک جهتی بتوان برد

خضر این بادیه دنبال ندیدن باشد

سخن پاک محال است که افتد بر خاک

در گهر آب مسلم ز چکیدن باشد

چند چون شمع درین بزم ز روشن گهری

روزی من سر انگشت مکیدن باشد

نیست غیر از سخن مهر و محبت صائب

گفتگویی که سزاوار شنیدن باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام