گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من و راهی که ز سر سنگ نشانش باشد

برق خنجر بلد راهروانش باشد

کی عنانداری بیتابی ما خواهد کرد؟

آن که از رفتن دل آب روانش باشد

از عقیقی است مرا بوسه توقع که سهیل

یکی از جمله خونابه کشانش باشد

نتوان یافت ز پیچیدگی افکار مرا

راه فکر من اگر موی میانش باشد

هر که چون جام درین بزم تهی چشم افتاد

چشم پیوسته به دست دگرانش باشد

سرد مهری چه کند با دل آزاده ما؟

این نه سروی است که پروای خزانش باشد

تیر آهش ز دل سنگ ترازو گردد

هر که از قامت خم گشته کمانش باشد

می برد تربتش از نوحه گران گویایی

هر که گنجینه اسرار نهانش باشد

از ته دل چقدر خنده تواند کردن؟

نوبهاری که به دنبال، خزانش باشد

حسن غافل نشود از دل عاشق صائب

که کماندار توجه به نشانش باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام