گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۳۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟

صدف ما گره خاطر دریا باشد

رحمت آن نیست که طاعت نکند عصیان را

سیل یک لحظه غبار دل دریا باشد

نیستم عقل که مردود نظرها باشم

درد عشقم که مرا در همه دل جا باشد

طالب گوهر عشقی، دل روشن به کف آر

لگن شمع تجلی ید بیضا باشد

اشک عشاق، نظر بسته به دامان آید

طفل این قوم گریزان ز تماشا باشد

هر که با دختر رز دست در آغوش کند

می خورم خونش، اگر پنبه مینا باشد

عجبی نیست که رفتار فراموش کند

عرق از بس به رخش محو تماشا باشد

هر که را درد طلب نیست غم رزق خورد

رزق ما در قدم آبله پا باشد

دل صائب نکشد ناز ترشرویی بحر

روزی این صدف از عالم بالا باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام