گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۱۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل به مطلب اگر از راه تپیدن نرسد

گو مکن سعی که هرگز به دویدن نرسد

بهترین پایه صاحب نظران حیرانی است

دیده هرگز به مقامی ز پریدن نرسد

پای فهمیده در آن سلسله زلف گذار

که در آن کوچه به خورشید دویدن نرسد

از دل پخته مزن لاف که این میوه خام

نرسد تا به لبت جان، به رسیدن نرسد

وحشتی قسمت مجنون من از عشق شده است

که به من هیچ غزالی به رمیدن نرسد

گرچه چون لاله نگونسار بود کاسه من

از دل سوخته خونم به چکیدن نرسد

نرسد زان به تو از چشم بدان آسیبی

کز لطافت گل روی تو به دیدن نرسد

نه چنان رفته ام از خود که دگر بازآیم

دامن رفته ز دستم به کشیدن نرسد

می دود در پی آن چشم دل خام طمع

طفل هرچند به آهو به دویدن نرسد

از لطافت به تماشایی آن سیب ذقن

بجز از دست و لب خویش گزیدن نرسد

آنچنان محو تو شد دیده نظار گیان

که به گلهای چمن نوبت چیدن نرسد

دل سودا زده و حرف شکایت، هیهات

دانه سوخته هرگز به دمیدن نرسد

مهربان گر به یتیمان نشود دایه لطف

هوش اطفال به انگشت مکیدن نرسد

چه کند با دل سنگین طبیبان صائب؟

ناتوانی که فغانش به شنیدن نرسد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام