گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۶۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد

عشق در پرده زنگار تماشا می کرد

از نفس سوختگی خال لب ساحل شد

گوهر ما که تلاش دل دریا می کرد

شوق هر چاک که در پرده دل می افکند

رخنه ای بود که در گنبد مینا می کرد

برق آن حسن جهانسوز به یکدم می سوخت

شوق چندان که پر و بال مهیا می کرد

سنگ اطفال مرا لنگر بیتابی شد

ور نه دیوانه من روی به صحرا می کرد

آن که شد گوهر جان دو جهان پامالش

کاش یک بار نگاهی به ته پا می کرد

هر طرف نافه دل بود که می ریخت به خاک

هر گره کز سر زلف تو صبا وا می کرد

به تو می داد خط بندگی یوسف را

گر ترا دیده یعقوب تماشا می کرد

مردم از عشق مراد دو جهان می جستند

صائب از عشق همان عشق تمنا می کرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام