گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۶۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن که منع من مخمور ز صهبا می کرد

لب میگون ترا کاش تماشا می کرد

عشق در کف ز دل سوخته خاکستر داشت

حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد

دل پر خونم اگر آبله بیرون می داد

از گهر بادیه را دامن دریا می کرد

در دل سخت تو تأثیر ندارد، ور نه

کوه را ناله من بادیه پیما می کرد

از خط سبز چو موم است کنون نقش پذیر

دل سخت تو که خون در دل خارا می کرد

عاشقان را به سر خاک شدن خون می شد

زیر پا گر نظر آن قامت رعنا می کرد

آن که تسبیح ز دستش نفتادی هرگز

دیدمش دوش سر شیشه به لب وا می کرد

یاد آن عهد که خون در قدحم گر می ریخت

به نگه کردن دزدیده گوارا می کرد

می گشاید نظر از دور به حسرت امروز

آن که گستاخ ترا بند قبا وا می کرد

شب که از تاب می آن چهره برافروخته بود

شمع بال و پر پروانه تمنا می کرد

دل سنگین تو خون می شد اگر می دیدی

که فراق تو چه با این دل شیدا می کرد

لب جان بخش تو از خاک قیامت انگیخت

روح اگر در تن خفاش مسیحا می کرد

آن که می گفت که در پرده کفر ایمان نیست

روی نو خط ترا کاش تماشا می کرد

صائب از خواجه مدد خواست درین تازه غزل

که در احیای سخن کار مسیحا می کرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام