گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۳۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر که آیینه به روشنگر ساغر ببرد

رخی افروخته چون مهر به محشر ببرد

سر درین وادی خونخوار گل پیشرس است

غمزه او نه حریفی است که افسر ببرد

ترک دستار سبکبار نگرداند مرا

فکر دستار مرا کیست که از سر ببرد؟

چند چون عود درین بزم دل سوخته ام

بوی خوش آرد و خاکستر مجمر ببرد؟

داغ محرومیم از وصل کسی می داند

که لب تشنه ز سرچشمه کوثر ببرد

در اثر کوش که جز آینه دلسوزی نیست

که چراغی به سر خاک سکندر ببرد

هر که چون مهر دلش با همه عالم صاف است

نامه ای پاکتر از صبح به محشر ببرد

تا دل خویش به همت بتوان آینه ساخت

صائب آن نیست که حاجت به سکندر ببرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام