گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۱۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از بتان شسته عذاری که حجابی دارد

چشم بد دور که خوش عالم آبی دارد

خار در دیده بی پرده شبنم شکند

از حیا چهره هر گل که نقابی دارد

به دل روشن اگر یار نمی پردازد

حسن مستور ز آیینه حجابی دارد

نتوان دید در آن روی عرقناک دلیر

گل این باغ عجب تلخ گلابی دارد

شب اندوه وفادار ندارد پایان

صبح عشرت نفس پا به رکابی دارد

نیست ممکن که به خورشید درخشان نرسد

هر که چون شبنم گل چشم پرآبی دارد

دم نشمرده محال است برآرد چون صبح

هر که در مد نظر روز حسابی دارد

چون نفس راست کنم من، که به صحرای طلب

گر همه سنگ نشان است شتابی دارد

خضر را تشنه ز سرچشمه حیوان آورد

وادی عشق فریبنده سرابی دارد

تا به خاری نرساند ننشیند از پا

در جگر آبله تا قطره آبی دارد

شب تارش به دو خورشید بود آبستن

هر که در وقت سحر جام شرابی دارد

مزرع ماست که آبش بود از دیده خویش

ور نه هر کشت که دیدیم سحابی دارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام