گنجور

غزل شمارهٔ ۳۲۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل سودازده در طره دلدار افتاد

گل بچینید که دیوانه به بازار افتاد

همچو مفلس که فتد راه به گنجش ناگاه

بوسه را راه به کنج دهن یار افتاد

هر تنک حوصله ره یافت در آن خلوت خاص

شیشه ماست که از طاق دل یار افتاد

بر دل خونشده دندان نگذارد، چه کند؟

کار گوهر چو به انصاف خریدار افتاد

نیست ممکن نشود نقل مجالس اشکش

دیده هر که بر آن لعل شکر بار افتاد

از جبین گوهر جان را چو عرق ریخت به خاک

راه هرکس که به این وادی خونخوار افتاد

سنگ طفلان شمرد کوه گران را صائب

عاشقی را که چو فرهاد به سرکار افتاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام