گنجور

غزل شمارهٔ ۳۲۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شود پاک از گنه هر کس به کوی عشق می آید

که آن دریای بی پایان به جوی عشق می آید

جز این درگاه باغ دلگشایی نیست عاشق را

اگرچه بوی خون از خاک کوی عشق می آید

مگر بی کوشش این دولت نصیب ما شود، ورنه

زما افتادگان کی جستجوی عشق می آید؟

ز شرم خود بود در پرده بیگانگی عاشق

وگرنه حسن دایم روبروی عشق می آید

گزیدم خاکساری تا شوم ایمن، ندانستم

که هر جا هست سنگی بر سبوی عشق می آید

برآ از آرزو کان قبله گاه آرزومندان

به دنبال دل بی آرزوی عشق می آید

به رنگ خود برآرد سیل را دریای بی پایان

ز بیدردان به گوشم گفتگوی عشق می آید

چو آب زندگی می نوشد و لب تر نمی سازد

اگر تیغ دو عالم بر گلوی عشق می آید

به خون خویش آسان نیست دست از آرزو شستن

ز هر ناشسته رویی کی وضوی عشق می آید؟

ندانم کیست معشوقم ز حیرانی، همین دانم

که از هر ذره خاکم هایهوی عشق می آید

اگر چون سرو حسن بیوفا ثابت قدم باشد

چو قمری طوق بیرون از گلوی عشق می آید

همین می خوردن است و گل ز روی گلرخان چیدن

درین ایام از کاری که بوی عشق می آید

درین ظلمت سرا گر هست صائب آب حیوانی

که سازد زنده دلها را، ز جوی عشق می آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام