گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۸۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به مهر و مه کجا از مغز ما سودا برون آید؟

می روشن مگر از مشرق مینا برون آید

به چشم تنگ، سوزن رشته را هموار می سازد

سخن باریک گردد تا از ان لبها برون آید

چسان دزدیده بینم روی او، کز شوق دیدارش

شرر ازخانه دربسته خارا برون آید

زغمخواران مگر غم دست بردارد زدل، ورنه

به پای خویش هیهات است خار از پا برون آید

تو از زنگ علایق سینه خود را مصفا کن

که چون شد صبح، خورشید جهان آرا برون آید

غباری نیست بر خاطر زغربت جان روشن را

که بینا می شود گوهر چو از دریا برون آید

نمی باشد ملالت جغد را از خانه ویران

حریصان را کجا از دل غم دنیا برون آید؟

ندارد حاصلی جز تیره روزی پرتو منت

که ماه از شرم نور عاریت شبها برون آید

لب میگون او هم می شود شیرین سخن صائب

رگ تلخی اگر از گوهر صهبا برون آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام