گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فقیری پیشه کن، از اغنیا حاجت مخواه اینجا

که از درویش، همت می کند دریوزه شاه اینجا

برآ زین خاکدان گر گوشه آسودگی خواهی

که چون صحرای محشر نیست امید پناه اینجا

ز پستی می توان دریافت معراج بلندی را

سرافراز از شکستن می شود طرف کلاه اینجا

به دیوان قیامت چون شود حاضر گرانجانی

که نتواند قدم برداشت از بار گناه اینجا؟

به خون انداختم از حرص نان خود، ندانستم

کز اکسیر قناعت مشک می گردد گیاه اینجا

ز راه جذبه توفیق، سالک می شود واصل

به بال کهربا پرواز گیرد برگ کاه اینجا

گزیر از سرمه نبود دیده آهو نگاهان را

مکن گر اهل دیدی، شکوه از بخت سیاه اینجا

درین عبرت سرا مگشا نظر زنهار بی عبرت

که می گردد ز گوهر قیمتی تار نگاه اینجا

جهان چون کاروان ریگ دارد نعل در آتش

مکن چون غافلان ریگ روان را تکیه گاه اینجا

سر از یک جیب با خورشید بیرون آوری صائب

ز صدق دل برآری گر نفس چون صبحگاه اینجا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام