گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۶۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سخن پوشیده در لعل لب جانان نمی ماند

اگرچه در عدم باشد سخن پنهان نمی ماند

نپوشد خط مشکین آب و رنگ لعل جانان را

نهان در تیرگی این چشمه حیوان نمی ماند

به خوابی می شود آزاد روح از قید آب و گل

تمام عمر ماه مصر در زندان نمی ماند

شود هر اختری زیر فلک در وقت خود طالع

رسد چون نوبت نان طفل بی دندان نمی ماند

بشو دست از دل آسوده در دوران زلف او

که گر این است چوگان، گوی در میدان نمی ماند

سخن بر گرد عالم می دود گر رتبه ای دارد

متاع یوسفی در گوشه دکان نمی ماند

همانا دانه امید ما را سوخت نومیدی

وگرنه تخم در زیر زمین پنهان نمی ماند

کدامین شوخ چشم امروز جا دارد درین گلشن؟

که در کاویدن دل خارش از مژگان نمی ماند

به دلتنگی قناعت کن ثبات عمر اگر خواهی

که چون شد غنچه گل، در بوستان چندان نمی ماند

عبث در پنبه داغ خویش پنهان می کنم صائب

چراغ شوخ هرگز در ته دامان نمی ماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام