گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۶۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زدوزخ گرمی هنگامه صحبت نمی ماند

حضور خانه در بسته از جنت نمی ماند

به خواب عافیت از دولت بیدار قانع شو

که خواب امن از بیداری دولت نمی ماند

سبکباری گزین تا از فرو رفتن شوی ایمن

که بر روی زمین قارون زجمعیت نمی ماند

نمی سازد حصاری تنگی جا بیقراران را

که ریگ از جستجو در شیشه ساعت نمی ماند

شود زنگ خجالت شسته زود از چهره پاکان

که بر دامان یوسف گردی از تهمت نمی ماند

به دام دوربینی صید کن این برق جولان را

که تا بر خویشتن جنبیده ای فرصت نمی ماند

تهی مغزی که دارد فکر صید خلق در خلوت

کمند وحدتش از حلقه کثرت نمی ماند

مجولذت زخورد و خواب صائب در کهنسالی

که در پایان عمر از زندگی لذت نمی ماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام