گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۵۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل دیوانه من دوست از دشمن نمی داند

چو آتش شعله ور شد آب از روغن نمی داند

غریبی و وطن یکسان بود دلهای حیران را

قفس را عندلیب مست از گلشن نمی داند

نمی افتد به فکر سینه چون دل گشت هر جایی

ز آهو چون جدا شد نافه پیوستن نمی داند

زشکر درد و داغ عشق یک دم نیستم غافل

که قدر عافیت را هیچ کس چون من نمی داند

زآتش دور می گردد از ان دایم سپند من

که آیین نشست و خاست در گلخن نمی داند

مگر خط نرم سازدل چون سنگ خارا را

وگرنه دود آه ما ره روزن نمی داند

غبار خط به آب تیغ هیهات است بنشیند

برات آسمانی باز گردیدن نمی داند

مده زنهار عرض گفتگو صائب به بیدردان

که هر نادیده قدر بوی پیراهن نمی داند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام