گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۵۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زبی پروایی آن بیدرد قدر ما نمی داند

زخوبی شیوه ای جز ناز و استغنا نمی داند

زپیچ و تاب خط خواهد سراپا چشم حسرت شد

بررویی که قدر دیده بینا نمی داند

به زنگار خط مشکین سزاوارست رخساری

که چون آیینه قدر طوطی گویا نمی داند

بکش امروز اگر خواهی به فردا وعده ام دادن

که بیتاب محبت مهلت فردا نمی داند

زدندان ندامت پشت دستی می جهد سالم

که دامانی بغیر از دامن شبها نمی داند

چنان عام است احسان محیط بیکران او

که خود را قطره ناقص کم از دریا نمی داند

به کوری می شود نقد حیاتش خرج آب و گل

گرانجانی که راه عالم بالا نمی داند

جدایی از گرانجانان دنیا لذتی دارد

که کوه قاف را بر خود گران عنقا نمی داند

مگر بی روزنی تاریک سازد خانه دل را

وگرنه پرتو خورشید استغنا نمی داند

چنان بی پرده شد سودای عالمگیر ما صائب

که مجنون را کسی در عهد ما رسوا نمی داند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام