گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۵۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کجا داغ جنون را قدر هر فرزانه می داند؟

سمندر نشأه این آتشین پیمانه می داند

جدایی نیست از صیاد صید آشنارو را

کمان او مرا با خویشتن همخانه می داند

مگو حرف از ندامت کاین دل کافر نهاد من

غبار معصیت را صندل بتخانه می داند

تلاش صحبت آیینه رویی می کند شوقم

که جوهر را حجابش سبزه بیگانه می داند

غلط بینی که واقف نیست از ربط دل عاشق

پریشان حالی آن زلف را از شانه می داند

زدلهای پریشان پرس حال زلف و کاکل را

که مضمون خط زنجیر را دیوانه می داند

نواسنجی که بر شاخ قناعت آشیان دارد

اگر صد عقده می افتد به بالش دانه می داند

شکست خاطر اطفال سنگ راه می گردد

وگرنه راه صحرای جنون دیوانه می داند

منم کز تیره بختی راه بیرون شد نمی یابم

وگرنه دود راه روزن کاشانه می داند

به معنی هر که دارد آشنایی چون دل صائب

نگاه آشنا را معنی بیگانه می داند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام