گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۰۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من ناکس کیم تا در سرشتم آرزو باشد؟

به خون شویم اگر در سرنوشتم آرزو باشد

به مرگ خنده خونین نشیند زخم ناسورم

اگر از چرخ مریم دست رشتم آرزو باشد

قبول سجده بت نیست در لوح جبین من

چرا طغرای صندل از کنشتم آرزو باشد؟

سر و کار دل حق ناشناسم باد با دوزخ

اگر با روی گندم گون بهشتم آرزو باشد

تمام عمر تخم آرزو کشتم، ندانستم

که خاکستر بود خرمن چو کشتم آرزو باشد

سر فردی چو خورشید از دو عالم آرزو دارم

نه از بالین پرستانم که خشتم آرزو باشد

نیم چون کعبه در قید لباس از تن پرستیها

زعریانی پرندی چون کنشتم آرزو باشد

خوشم با خاطر فارغ زکفر و دین خود صائب

نه طوف کعبه، نه سیر کنشتم آرزو باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام