گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز ابروی تو دل گردد زره، گر آهنین باشد

کمانی را که تیر از خانه خیزد این چنین باشد

کند در پرده مه سیر خورشید جهان آرا

زصورت، دیده هر کس به صورت آفرین باشد

مرا با قامت رعنای او عیشی است بی پایان

حیات جاودان از مردم کوتاه بین باشد

نگردد مانع از گوهرافشانی موج، دریا را

چه پروا باد دستان را زچین آستین باشد؟

درین بستان نهد چون سرو هر کس دست خود بر دل

در ایام خزان پیرایه روی زمین باشد

شود روشنتر از صبح قیامت شمع اقبالش

سرافرازی که چون خورشید چشمش بر زمین باشد

عمل چون خالص افتد خود بهشت خویش می گردد

که شمع خانه زنبور هم از انگبین باشد

چه با من می تواند کرد داغ عشق او صائب؟

سمندر را چه پروا از شراب آتشین باشد؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام