گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۷۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رگ جانها به هم پیوسته شد زلف پریشان شد

لطافتهای عالم گرد شد سیب زنخدان شد

خط سبزی برون آورد لعل آبدار او

که از غیرت سیه عالم به چشم آب حیوان شد

در آن تنگ دهن زان عقد دندان حیرتی دارم

که چون در نقطه موهوم این سی پاره پنهان شد؟

همان لب تشنه خون است تیغ آبدار او

اگرچه از شهیدانش زمین کان بدخشان شد

مگر آمد به عزم صید بیرون نی سوار من؟

که بر شیر ژیان انگشت زنهاری نیستان شد

همان پروانه بیتاب را در پرده می سوزد

زخط رخسار او هر چند شمع زیر دامان شد

مگر از خود برون رفتن به فریادم رسد صائب

که بر شور جنون من بیابان تنگ میدان شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام