گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۵۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ترا از ساده لوحی هر که گل در پیرهن ریزد

خس و خاشاک در جیب و گریبان سمن ریزد

تو با آن قد موزون چون به باغ آیی عجب نبود

که طوق قمریان از رعشه سرو چمن ریزد

عقیق از منت خشک سهیل آسوده می گردد

اگر لعل لبش ته جرعه بر خاک یمن ریزد

زشمعی برگ آسایش طمع دارم که از شوخی

پر پروانه جای برگ گل در پیرهن ریزد

به روی آتشین او اشارت کرده پنداری

که آتش از سر انگشت شمع انجمن ریزد

قیامت می کند تا حشر هر گردی کز او خیزد

به هر خاکی که ناز از قامت آن سیمتن ریزد

جگرگاه زمین را از ملاحت داغ می سازد

زشور عشق او هر قطره ای کز چشم من ریزد

ندارم گرچه چون یعقوب چشمی، چشم آن دارم

که گرد راه بوی پیرهن در چشم من ریزد

ندارد قطره ای آب مروت لعل سیرابش

مگر بر آتش من آبی آن چاه ذقن ریزد

نگردد آب گرد دیده غواص سنگین دل

صدف هر چند زیر تیغ گوهر از دهن ریزد

ندارد عالم ایجاد چون من واژگون بختی

که رنگ شام غربت در دلم صبح وطن ریزد

چو شست از نقش شیرین دست خود فرهاد، دانستم

که آخر تیشه زهر خویش را بر کوهکن ریزد

زروشن گوهری بر خویشتن هموار می سازم

مرا هر کس چو آتش خار و خس در پیرهن ریزد

اگرچه تنگدستم غیرت مردانه ای دارم

که ریزد خون خود هر کس که آب روی من ریزد

زبس کز دل غبارآلود می آید کلام من

چو بردارم قلم خط غبار از کلک من ریزد

نه ای از غنچه کمتر، آنچنان از پوست بیرون آ

که روی تازه ات گل در گریبان کفن ریزد

زحیرانی نداند در گریبان که آویزد

سخن در کلک من از بس که بر روی سخن ریزد

دلی کز عشق زخمی نیست صائب کی به شور آید؟

اگر صد نافه مشک از سر زلف سخن ریزد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام