گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۴۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

غبار غم به می از جان غم پرور نمی خیزد

به شستن از گهر گرد یتیمی بر نمی خیزد

فغان بی اثر در سینه عاشق نمی باشد

ازین فولاد یک شمشیر بی جوهر نمی خیزد

غریبی رتبه اهل سخن را می کند ظاهر

که تا در بحر باشد، نکهت از عنبر نمی خیزد

به زیر کوه غم دل همچنان بیطاقتی دارد

سبکباری ازین کشتی به صد لنگر نمی خیزد

امید رستگاری نیست بی افتادگی، اما

کسی کز طاق دل افتاد هرگز برنمی خیزد

نگردد پرده دار خبث باطن جامه زرین

نجاست از نهاد سگ به طوق زر نمی خیزد

به دل دارم غباری از خط عنبرفشان او

که چون گرد یتیمی از رخ گوهر نمی خیزد

به سعی آستین غمگساران کی هوا گیرد؟

غبار خاطری کز دامن محشر نمی خیزد

زمخموران که آبی در دل شب می خورد صائب؟

که بیتابانه آه از جان اسکندر نمی خیزد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام