گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۲۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

قدح لبریز چون شد از شراب ناب می لرزد

به قدر آب بر خود گوهر سیراب می لرزد

چنان از شور چشمان بر صفای وقت می لرزم

که بر آیینه های صیقلی سیماب می لرزد

نیفکنده است پیری خواجه را این رعشه بر اعضا

که از دلبستگیها بر سر اسباب می لرزد

نلرزد هیچ کس بر دولت بیدار در عالم

به عنوانی که دل بر دیده بیخواب می لرزد

چه شد گر عشق را بر عاشقان دل مهربان باشد؟

که بر هر ذره ای خورشید عالمتاب می لرزد

زعریانی عرق می ریزد از درویش صاحبدل

توانگر در سمور و قاقم و سنجاب می لرزد

مباد از تنگ چشمان عقده در کار کسی افتد

زطوفان بیش بر خود کشتی از گرداب می لرزد

سراپا دست شو چون سرو در تسکین ما ناصح

که هر عضوی زعاشق چون دل بیتاب می لرزد

نه در بتخانه ها ناقوس بیتاب است از ان کافر

دل قندیل هم در سینه محراب می لرزد

مکن در بزم وصل از بیقراری منع من صائب

که از برق تجلی کوه چون سیماب می لرزد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام