گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۱۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زشکر خنده لعل او روان را تازه می سازد

می گلرنگ وقت صبح جان را تازه می سازد

یکی صد شد زخط کیفیت لبهای میگونش

شراب کهنه جان میکشان را تازه می سازد

قیامت می کند در خنده دندان نما آن لب

شراب لعل وقت صبح جان را تازه می سازد

غبار کلفت از دل شست رخسار عرقناکش

که روی تازه گل باغبان را تازه می سازد

زخط گفتم شود افسانه سودای من آخر

ندانستم که خط این داستان را تازه می سازد

زتیرش رقص بسمل می کند هر قطره خونم

که چون مهمان بود ناخوانده جان را تازه می سازد

کجا بر سینه صد پاره عاشق دلش سوزد؟

شکرخندی که زخم گلستان را تازه می سازد

مشو غافل زشکر خنده صبح بناگوشش

که چون شکر به شیر آمیخت جان را تازه می سازد

چه تقصیر نمایان سرزد از زلفش، که روی او

زخط عنبرین آیبنه دان را تازه می سازد

زیکدیگر گسستن تار پود و زندگانی را

به نور ماه پیوند کتان را تازه می سازد

اگر دلگیری از وضع مکرر، باده پیش آور

که در هر جام اوضاع جهان را تازه می سازد

در آن گلشن که گل دامان خود را بر کمر بندد

زغفلت بلبل ما آشیان را تازه می سازد

شود در بر گریزان رتبه آزادگی ظاهر

خزان تشریف این سرو جوان را تازه می سازد

مرو در باغ ایام خزان با آن رخ گلگون

که رخسار تو داغ بلبلان را تازه می سازد

نگاه گرم گستاخی است بر نازک نهال من

که پیچ و تاب آن موی میان را تازه می سازد

نفس در سینه تا دارد، زکلک تر زبان صائب

ریاض دولت صاحبقران را تازه می سازد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام