گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۰۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جمالت دیده ها را مطلع انوار می سازد

دهانت سینه ها را مخزن اسرار می سازد

ندارد صرفه ای معشوق را هشیار گرداندن

وگرنه غنچه را بلبل دل بیدار می سازد

من آن مرغ سحرخیزم ریاض آفرینش را

که فریادم نسیم صبح را بیدار می سازد

مرا بیگانه کرد از دین و ایمان سر و بالایی

که طوق قمریان را بر کمر زنار می سازد

اگرچه نخل بی برگم به عشق امیدها دارم

که آتش خار بی گل را گل بی خار می سازد

شکیبایی زعاشق نیست حسن آشنارو را

به یاد طوطیان آیینه با زنگار می سازد

زجوش گل چنان شد تنگ جا بر نغمه پردازان

که بلبل آشیان در رخنه دیوار می سازد

مکن از تنگ چشمیهای گردون شکوه، ای رهرو

که چشم تنگ سوزن رشته را هموار می سازد

مخور چون گل زغفلت روی دست خنده شادی

که دل را در دو غم می سازد و بسیار می سازد

به حرف عقل پا از وادی مجنون مکش صائب

که این ره پای خواب آلود را بیدار می سازد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام