گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۸۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کسی از زلف پریشان خونبهای دل نمی گیرد

صبا را کس به خون لاله بسمل نمی گیرد

زبخششهای عشق (پاک) طینت سینه ای دارم

که چون آیینه کین سنگ را در دل نمی گیرد

عجب دارم همای وصل بر من سایه اندازد

که جغد ازنا کسی در خانه ام منزل نمی گیرد

اگر دامن زند در کشتن ما بر میان قاتل

به خاک و خون تپیدن را کس از بسمل نمی گیرد

اگر خاکستر پروانه دارد شعله غیرت

چرا خون چراغ کشته از محفل نمی گیرد؟

لحد گهواره سان می لرزد از بیتابی جسمم

زشوخی کشتیم آرام در ساحل نمی گیرد

زسوز سینه مجنون صحرایی عجب دارم

که چون فانوس، آتش در دل محمل نمی گیرد

طلبکار تو چون سیلاب بر قلزم زند خود را

به هر فرسنگ چون سنگ نشان منزل نمی گیرد

چسان در رخنه دل داغ عشقش را کنم پنهان؟

کسی آیینه خورشید را در گل نمی گیرد

دل ما در تلاش زخم دارد همت دیگر

به یک زخم نمایان دست از قاتل نمی گیرد

مرا این شیوه صائب ()خویشتن دارد

که گر پیکان به چشمش می زنی در دل نمی گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام