گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۸۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به ابرام آن که از دنیاپرستان کام می گیرد

زریگ از چربدستی روغن بادام می گیرد

گلستان می کند نزدیکی معشوق زندان را

به ذوق گنج، قارون زیر خاک آرام می گیرد

به پیغامی از ان لبهای شکربار خرسندم

که دور افتاده فیض بوسه از پیغام می گیرد

فضولیهای مهمان بر خسیسان بار می باشد

فلک را زود دل از مردم خود کام می گیرد

چه بیتاب است در گرداندن جا خاتم دولت

به روی دست، اخگر بیش ازین آرام می گیرد

کسی از رهروان توفیق وصل کعبه دریابد

که چشمش از سفیدی جامه احرام می گیرد

زجمعیت چه حاصل چون تقاضا نیست همراهش؟

تهیدست است از نو کیسه هر کس وام می گیرد

زچشم شور حاسد تلخ شد خوابم، چه حرف است این

که تلخی را نمک از طینت بادام می گیرد؟

به چوب از شانه دست زلف بست از دلبری خالش

که چون افتاد گیرا دانه جای دام می گیرد

چرا سازم زحرف تلخ جانان رو ترش صائب؟

که آن لبهای شیرین تلخی از دشنام می گیرد

اگر میخانه قسمت تهی شد از می صافی

که درد باده را صائب ز درد آشام می گیرد؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام