گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۸۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اگرچه رنگ می گیرد زمه هر جا بود سیبی

از ان سیب زنخدان ماه تابان رنگ می گیرد

از ان سنگ ملامت نیست کم در ملک رسوایی

که هر دیوانه ای آنجا عیار سنگ می گیرد

ز زندان پای بر مسند نهادن هست دلکش تر

فلک دانسته صائب بر عزیزان تنگ می گیرد

نه از خط زنگ آن رخساره گلرنگ می گیرد

که چون تیغ آبدار افتاد از خود رنگ می گیرد

نگیرد پیش راه همت مستانه می را

گلوی شیشه را هر چند ساقی تنگ می گیرد

که حد دارد تواند شد طرف با حسن بیباکی

که تیغ از قبضه خورشید زرین چنگ می گیرد

چه گل چیند کسی از نوبهار تنگ میدانی

که سامان نشاط از غنچه دلتنگ می گیرد

چه بگشاید مرا از صحبت گردون تر دامن؟

که از آب گهر آیینه من زنگ می گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام