گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۷۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به خواب آن چشم دل از عاشق ناشاد می گیرد

به چشم بسته صید خویش این صیاد می گیرد

کنم با کوه چون نسبت ترا در پله تمکین؟

که تمکین تو ره بر ناله و فریاد می گیرد

نگیرد در تو افسون من بی دست و پا، ورنه

نگاه عجز من تیغ از کف جلاد می گیرد

مکن استادگی در قتلم ای سرو سبک جولان

که خون شمع ناحق کشته را از باد می گیرد؟

زند سرپنجه با خورشید در هنگامه دعوی

بر رویی که نقش از سیلی استاد می گیرد

به روی سخت نتوان باز کرد از سر کدورت را

که بیش از شیشه زنگ آیینه فولاد می گیرد

مگر از پرده غفلت حجابی در میان آید

وگرنه زود دل از عالم ایجاد می گیرد

تو در این خاکدان از لنگر غفلت زمین گیری

وگرنه سیل را دل زین خراب آباد می گیرد

هنرور شو که کوه بیستون با آن سرافرازی

بلندآوازگی از تیشه فرهاد می گیرد

نظر چون عنکبوت از گوشه گیری بر مگس دارد

اگر کنجی زمردم زاهد شیاد می گیرد

به توفیق خدا دست ولایت چون علم گردد

سلیمان زمان سال دگر بغداد می گیرد

ز تلخیهای عالم نشأه می می برد صائب

جوانمردی که از پیر مغان ارشاد می گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام