گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۶۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به هر محفل بهشتی روی من منزل کجا گیرد؟

که از رضوان بهشت جاودان را رو نما گیرد

زشرم جلوه مستانه او سرو پا در گل

زطوق قمریان چون دود از روزن هوا گیرد

سر خورشید را چون صبح بیند در کنار خود

زروی صدق اگر دامان شب دست دعا گیرد

مده تن در گرفتن گر دل آزاده می خواهی

که در ششدر فتد جسمی که نقش بوریا گیرد

ندارد چشم احسان از خسیسان همت قانع

محال است استخوان را از دهان سگ هما گیرد

نهال دستگیری، دستگیری بار می آرد

نماند بر زمین هر کس که کوری را عصا گیرد

تمنای ترحم دارم از شمع جهانسوزی

که از خاکستر پروانه رخسارش جلا گیرد

زهر بیدل نیاید غوطه در دریای خون خوردن

که دارد زهره تا دامان آن گلگون قبا گیرد؟

چو خورشید درخشان در زوال خویش می کوشد

بلند اقبال چون از زیردستان سایه وا گیرد

نیندازد زنخوت سایه بر روی زمین صائب

نهال سرکش او در دل هر کس که جا گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام