گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۵۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خیال تیغ سیرابش مرا جان تازه می دارد

زمین تشنه را امید باران تازه می دارد

چه باشد قسمت ما نامرادان از وطن یارب

چو روی خود به سیلی ماه کنعان تازه می دارد؟

ز استغنا گوارا نیست بر من هیچ تردستی

مرا موج سراب از آب حیوان تازه می دارد

ندارد شربتی در کار، بیماری که من دارم

مرا بویی از ان سیب زنخدان تازه می دارد

خوشم در زلف با نظاره صبح بناگوشش

که ایمان مرا در کافرستان تازه می دارد

چه گلها از ندامت می تواند چید تردستی

که پشت دست خود از زخم دندان تازه می دارد

بر آن روشن گهر بادا گوارا دعوی همت

که روی سایلان از شرم احسان تازه می دارد

حیات جاودان بخشد به سایل، ریزش پنهان

مرا آن لب به شکر خند پنهان تازه می دارد

زخط سنگدل تنگی نبیند آن دهن یارب

که زخم عالمی را آن نمکدان تازه می دارد

غم خود می خورد گر حسن غمخواری کند ما را

سفال خویش را ناچار ریحان تازه می دارد

زخورشید قیامت فیض شبنم می برد صائب

دماغی را که آن خط چوریحان تازه می دارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام