گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۸۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زحسن شوخ طرفی دیده های تر نمی بندد

درین دریا زشورش در صدف گوهر نمی بندد

دم سرد ملامتگر چه سازد با دل گرمم؟

زبان شعله بیباک را صرصر نمی بندد

مزن چین بر جبین ای سنگدل در منتهای خط

که در فصل خزان گلزار را کس در نمی بندد

نظر بر رخنه ملک است دایم پادشاهان را

چرا ساقی دهان ما به یک ساغر نمی بندد؟

چه سازد با دل پرشکوه ما مهر خاموشی؟

کسی با موم چشم روزن مجمر نمی بندد

نمی گردد کم از دست نوازش اضطراب دل

حجاب ابر ره بر گردش اختر نمی بندد

زحرف سرد بر دل می خورد ناصح، نمی داند

که ره بر جوش دریا خامی عنبر می بندد

ترا روزی که رعنایی کمر می بست، دانستم

که کوه طاقت عاشق کمر دیگر نمی بندد

گرفتم عقل محکم کردکار خویش را صائب

ره سیل قضا را سد اسکندر نمی بندد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام