گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۸۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به زنجیر تعلق خلق را دست قضا بندد

چو صیادی که صید کشتنی را دست و پا بندد

شکار لنگ می جویند صیادان کم فرصت

همیشه پای خواب آلود را غفلت حنا بندد

نگردد توتیا در زیر دیوار گرانجانی

چو برگ کاه هر کس خویش را بر کهربا بندد

قضا چون سایه از دنباله اعمال می آید

گناه لغزش خود را چرا کس بر قضا بندد؟

قضا را دست پیچ خود کند در کجروی نادان

گناه خویشتن را کور دایم بر عصا بندد

درین میخانه هر کس در دل خم راه می جوید

همان بهتر که چون ساغر لب از چون و چرا بندد

به زهد خشک نتوان عشق را مغلوب خود کردن

چگونه دست آتش را کسی با بوریا بندد؟

اگر از طعنه عاجزکشی صائب نیندیشد

به آه گرم دست کهکشان را بر قفا بندد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام