گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۰۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زجوش مغز هر دم از سرم دستار می افتد

کف اندازد به ساحل بحر چون سرشار می افتد

به بیکاری برآوردم زکار خود جهانی را

عجب سیری است چون دیوانه در بازار می افتد

جنون تا هست ناقص کوه و صحرا وسعتی دارد

شود زندان بیابان چون جنون سرشار می افتد

قبول تربیت در هر کف خاکی نمی باشد

وگرنه پرتو خورشید بر دیوار می افتد

مرا دلبستگی در قید زندان فلک دارد

برون ناید زسوزن چون گره بر تار می افتد

مشو از جنبش مژگان گرد آلود او غافل

که تیغ خاکساران سخت لنگر دار می افتد

دلی را گر به فریاد آوری اهل دلی، ورنه

زهر نالیدنی آوازه در کهسار می افتد

در ایام توانایی به نشتر چشم می سودم

کنون از سایه مژگان به چشم خار می افتد

وداع آخرت کن گر به دنیا مایلی صائب

که هر جانب که مایل می شود دیوار می افتد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام