گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مبادا کافر از طاق دل پیر مغان افتد!

که رزق خاک گردد تیر چون دور از کمان افتد

جدا از حلقه آن زلف حال دل چه می پرسی؟

چه باشد حال مرغ بی پری کز آشیان افتد؟

مرا از تندخویی یار ترساند، ازین غافل

که از آتش سمندر در بهشت جاودان افتد

ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی

که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد

رسانم گر به دولت چون هما از سایه عالم را

همان از خوان قسمت قرعه ام بر استخوان افتد

ز دست هم ربایندش سرافرازان بستانی

درین بستانسرا چون تاک هر کس خوش عنان افتد

سرایت می کند آه ضعیفان در قوی حالان

نبخشاید به شیران برق چون در نیستان افتد

ببر از تنگ چشمان گر سر آزاده می خواهی

که با سوزن چو پیوندد، گره در ریسمان افتد

مکن با خاکساران سرکشی ای شاخ گل چندین

که شمع از پرسش پروانه هر شب از زبان افتد

ز رسوایی نیندیشد دل سرگرم من صائب

اگر چون مهر طشت من زبام آسمان افتد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نوشا نوشته:

بیت چهارم بسیار زیبا ، لطیف و دلنشین است

مرحبا بر صایب

کانال رسمی گنجور در تلگرام