گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۹۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به امید چه دنبال زبان کس چون جرس افتد؟

خموشی به زفریادی که بی فریادرس افتد

قدم بیرون منه از پای خم تا دسترس داری

که از خمیازه پا، مست در دست عسس افتد

جدا از مرشد کامل مشو کامل نگردیده

که رزق خاک می گردد ثمر چون نیمرس افتد

نگردد خرج ره چون آب باریکی که من دارم؟

در آن صحرای بی پایان که سیلاب از نفس افتد

نمی سوزد دلی بر بلبل رنگین نوای من

مگر از شعله آوازم آتش در قفس افتد

ز مکر خود رهایی نیست مکار سیه دل را

که اول عنکبوت خام در دام مگس افتد

سلامت خواهی از خار تمنا پاک کن دل را

که بیکارست عاجز نالی آتش چون به خس افتد

به خط زان لعل شکر بار دشوارست دل کندن

که ترک شهد نتوان کرد چون دروی مگس افتد

به خاموشی توان در مخزن اسرار ره بردن

که گوهر در کف غواص از پاس نفس افتد

نه خرسندی است گر بستم زفریاد و فغان لب را

که خامش می شود مظلوم چون بی دادرس افتد

جدایی نیست زان از هم شب و روز مرا صائب

که از شبهای بی پایان من صبح از نفس افتد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام