گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۹۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل از امید وصلش هر زمان در پیچ و تاب افتد

وگرنه خضر هیهات است در دام سراب افتد

بهشتی نیست غیر از درد و داغ عشق عاشق را

کز آتش دور چون گردد سمندر در عذاب افتد

شکوه حسن او در دستها نگذاشت گیرایی

زجوش گل مگر چون غنچه از رویش نقاب افتد

چنان ناسازگاری عام شد در روزگار ما

که می ترسم زشبنم گل به چشم آفتاب افتد

فلک را می کشد در خاک و خون اقبال عشق او

رهایی نیست صیدی را که در چنگ عقاب افتد

چو آید در سخن لعل لب سنجیده گفتارش

زبی مغزی گهر بر روی دریا چون حباب افتد

زخاموشی چنان وحشی ز ارباب سخن گشتم

که می ریزد دلم هر گاه چشمم بر کتاب افتد

مشوای تندخو غافل ز آب چشم مظلومان

که در دریای آتش شور از اشک کباب افتد

غم فردای محشر غافلان را می گزد صائب

ندارد از حساب اندیشه هر کس خود حساب افتد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام