گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۷۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از گداز جسم، جان پاک گوهر شد سفید

آخر از خاکستر خود روی اخگر شد سفید

ریزش باران کند روشن سحاب تیره را

از سرشک افشانی آخر دیده تر شد سفید

چشم شرم آلود هجران می کشد در عین وصل

دیده بادام در آغوش شکر شد سفید

شرمساری تیرگی از نامه ما می برد

از بهار خویش خواهد روی عنبر شد سفید

نامه ما را اگر می شست اشک معذرت

می توانستیم در صحرای محشر شد سفید

گریه من در میان گریه ها بی حاصل است

ورنه دامان صدف از اشک گوهر شد سفید

هیچ کس گوشی به فریاد سپند ما نکرد

گرچه از خاکستر ما روی مجمر شد سفید

ساقی ما گر به این تمکین سر خم وا کند

ز انتظار باده خواهد چشم ساغر شد سفید

روی او خورشید را در بوته مشرق گداخت

با کدامین روی خواهد صبح دیگر شد سفید؟

تیر نازش تا زآغوش کمان آمد برون

همچو ماه نو مرا پهلوی لاغر شد سفید

می کند افسرده خون گرم را سودای خام

در جوانی نافه را زان موی بر سر شد سفید

دیده بی پرده را مغز پریشان گشته ای است

هر کف پوچی کز این دریای اخضر شد سفید

دوری احباب می ریزد بهار رنگ را

تا تهی از باده شد مینا و ساغر شد سفید

گرمی هنگامه حرصش نشد یک موی کم

گرچه موی خواجه چون کافور یکسر شد سفید

ناز یوسف گر به این تمکین برآید از نقاب

دیده یعقوب خواهد بار دیگر شد سفید

تا میان نازک او جلوه گر شد در لباس

رشته نتواند دگر در عقد گوهر شد سفید

خانه دلگیر گردون جای شکر خندنیست

صبح را از خنده چون دندان مکرر شد سفید؟

گر کند واعظ چنین عمامه خود را بزرگ

خواهد از برف ریا محراب و منبر شد سفید

چون توانم رفت نزدیکش، که از یک تیر راه

نامه ام نتواند از بال کبوتر شد سفید

تا زبان دانان عالم را سر گوشی گرفت

در صدف صائب گهر را دیده تر شد سفید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام