گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۷۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با زمین گیری کمان آسمان نتوان کشید

تا نگردی راست چون تیر، این کمان نتوان کشید

تا نسازی نفس سرکش را چو عیسی زیر دست

توسن افلاک را در زیر ران نتوان کشید

خودنمایی راست صد زخم نمایان در کمین

در هوای تیر، گردن چون نشان نتوان کشید

از ملامت روی نتوان تافتن در راه عشق

پا به فریاد جرس از کاروان نتوان کشید

زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است

تا نگردی مست این بار گران نتوان کشید

می زنم بر کوچه دیوانگی در این بهار

بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید

پنجه در سر پنجه شاهین اگر باید فکند

دست خود چون بهله زان موی میان نتوان کشید

با تهیدستی توان مغلوب کردن نفس را

اسب سرکش را به دست پر، عنان نتوان کشید

ناله ام در دل گره شد، رفت تا بلبل زباغ

بی هم آوازی نفس در گلستان نتوان کشید

برنیارد زهد خشک از تن به گردون رو(ح را)

بر فلک خود را به پای نردبان نتوان کشید

بر امید گنج نتوان دید روی ما را

تلخرویی بهر گل از باغبان نتوان کشید

چند خواهی کرد صائب عشقبازی در لباس؟

پرده بر رخساره ماه از کتان نتوان کشید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فرّخ نوشته:

بگمانم مصراع اول بیت ماقبل آخر اینگونه صحیح‌ست:
بر امید گنج نتوان دید روی مار

کانال رسمی گنجور در تلگرام