گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۶۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از سرم چون شمع آخر سوز پنهان سر کشید

ز آنچه دامن می کشیدم از گریبان سر کشید

می شود روشنتر از آبی که افشاند زچشم

هر که را چون شمع آتش از گریبان سر کشید

سرو نتوانست چون قمری درین بستانسرا

با کمال سرکشی از طوق فرمان سر کشید

کیست گردون تا نباشد تابع فرمان عشق؟

چون تواند مشت خاشاکی زطوفان سر کشید؟

سایه طوبی شمارد آفتاب حشر را

شعله عشق تو هر کس را که از جان سرکشید

می رسد حاصل به قدر سنگ اینجا نخل را

وای بر دیوانه ای کز سنگ طفلان سر کشید

اهل غفلت را رهایی از زندان خاک

پای خواب آلود نتواند ز دامان سر کشید

موج زنجیر گرفتاری کمند دولت است

شد عزیز آن کس که چون یوسف به زندان سر کشید

خط به اندک فرصتی تسخیر لعل یار کرد

زود بالد سبزه ای کز آب حیوان سر کشید

از ملامت در حریم کعبه شد خونش هدر

راه پیمایی که از خار مغیلان سر کشید

داد در ایام خامی میوه خود را به باد

نخل پرباری که از دیوار بستان سر کشید

نیست صائب حسن را از پاکدامانان گزیر

از گریبان صبح را خورشید تابان سر کشید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام