گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۲۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر چنین چشم ترم میراب هامون می شود

رفته رفته گردبادش بید مجنون می شود

از ضمیر صاف خود گرد تعلق شسته است

قطره در دست صدف زان در مکنون می شود

پیر دیر از خشت خم گر لوح تعلیمش کند

طفل ما در هفته اول فلاطون می شود

بس که دارد بر گلویم اشک خونین کار تنگ

می رساند تا به لب خود را نفس خون می شود

دسترنج کوهکن حاشا که ماند پیش عشق

تیشه فولاد نعل پای گلگون می شود

در دیار ما که رسم بی کلاهی کسوت است

هر که سر از تاج می پیچد فریدون می شود

خاک خور چون آفتاب و زر به دامن بخش کن

کانچه در خاکش گذاری رزق قارون می شود

پسته اش گر در شکر ریزی چنین بندد کمر

خواب تلخ از دیده بادام بیرون می شود

چون نسوزد دل درون سینه من چون چراغ؟

چهره آیینه از عکس تو گلگون می شود

در دل شب صائب از دل ناله گرمی بکش

لشکر غفلت پریشان زین شبیخون می شود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام