گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۱۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بود

دست چون شد از طمع کوته ید بیضا بود

هیچ روزن بی فروغ آفتاب فیض نیست

دیده سوزن به کار خویشتن بینا بود

در سواد شهر نتوان عشق را پوشیده داشت

پرده اسرار عاشق دامن صحرا بود

چشم ما از خاک عزلت می پذیرد روشنی

صیقل آیینه ما شهپر عنقا بود

هر که از خود شد تهی، پر شد زآب زندگی

از سبکباری کدو تاج سر دریا بود

مجلس آرایی به دستوری که باید کرده اند

نور آگاهی اگر در دیده بینا بود

مدعا از وصل، لب از بوسه شیرین کردن است

روز ماتم بهتر از عیدی که بی حلوا بود

پرتو شمع تجلی را نپوشد لاله زار

فکر صائب در میان فکرها پیدا بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام