گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رهنوردانی که چون خورشید تنها می روند

از زمین پست بر اوج ثریا می روند

روح مجنون را زتنهایی برون می آورند

عاشقان از شهر اگر گاهی به صحرا می روند

خانه بر دوشان مشرب از غریبی فارغند

چون کمان در خانه خویشند هر جا می روند

موج را سر رشته می گردد به دریا منتهی

راههای مختلف آخر به یک جا می روند

دامن مادر به آغوش پدر بگزیده اند

طفل طبعانی که از دنبال دنیا می روند

خانه پردازان چو سیلاب از جهان آب و گل

بی توقف راست تا آغوش دریا می روند

رهروان را چشم شور صبح می سازد خنک

زین سبب این راه را مردان به شبها می روند

از گرانجانان چو کوه قاف ایمن نیستند

اهل وحشت گر به زیر بال عنقا می روند

فارغ از همراه گردد هر که خود را جمع ساخت

مردم آشفته، با همراه تنها می روند

چون زبان شانه از فیض خموشی اهل دل

در رگ و در ریشه زلف چلیپا می روند

آرزوی خام، عالم را بیابان مرگ کرد

همچنان خامان به دنبال تمنا می روند

تن پرستانی که صائب از خودی نگریختند

زیر دیوارند اگر بیرون زدنیا می روند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام