گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۸۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند

آه ازین دزدان که ره را با سلاسل می زنند

رهروان کعبه دل بی مروت نیستند

کاروان را می کنند آگاه و غافل می زنند

نقش حق چون موج آب زندگانی در نظر

ساده لوحان بر دل خود نقش باطل می زنند

می نهند آنان که دندان خموشی بر جگر

بخیه آسودگی بر رخنه دل می زنند

از تنور لاله طوفان خزان سر می کشد

عندلیبان رخنه دیوار را گل می زنند

غنچه خسبانی که سر در جیب فکرت برده اند

باده گلرنگ را در پرده دل می زنند

صائب آن جمعی که زخم زندگانی خورده اند

بی تأمل سینه بر شمشیر قاتل می زنند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام