گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۵۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گرچنین آن چشم جادو رخنه در دل می کند

از دلم هر رخنه ای را چاه بابل می کند

بس که می آید به ناز از چشم او بیرون نگاه

چند جا تا خانه آیینه منزل می کند!

چون تواند دل به پایان برد راه زلف را؟

کاین ره پرپیچ و خم کار سلاسل می کند

چون کشم آه از جگر، کز بیم خوی نازکش

شمع دود خود گره چون لاله در دل می کند

می دهد از حسن عالمگیر مجنون را خبر

این که لیلی هر نفس تغییر محمل می کند

دیدن آیینه را بر طاق نسیان می نهی

گر بدانی شوق دیدارت چه با دل می کند

حفظ آب روی خواهش کن که گردون خسیس

نان خود را تر به آب روی سایل می کند

سالکان را صحبت تن پروران سنگ ره است

سیل را این خاکهای مرده کاهل می کند

می کند عمر مؤبد هستی ده روزه را

هر که جان صائب نثار تیغ قاتل می کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام