گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۵۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

محو جانان خویش را جانان تصور می کند

قطره خود را بحر بی پایان تصور می کند

هر که در سرگشتگی ثابت قدم گردیده است

کوه را ابر سبک جولان تصور می کند

سرو سیمین ترا دیده است هر کس در لباس

جان بی تن را تن بی جان تصور می کند

باده جان بخش را مخمور در دلهای شب

در سیاهی چشمه حیوان تصور می کند

هر که آتش زیر پا دارد درین وادی چو برق

خار و خس را سنبل و ریحان تصور می کند

حیرت دیدار روی هر که را با خود کند

عالمی را همچو خود حیران تصور می کند

بس که در خون جگر غلطیده ام، نظارگی

هر سر موی مرا مژگان تصور می کند

در تماشای تو از بس کرده ام قالب تهی

هر که می بیند مرا بی جان تصور می کند

هر که چون صائب دلش گوهرشناس وقت شد

دم زدن را عمر جاویدان تصور می کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام