گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۴۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر که آن لبهای میگون را تماشا می کند

چشم می پوشد زحیرانی دهن وا می کند

از نگاهی می دهد جان چشم او عشاق را

نرگس بیمار اینجا کار عیسی می کند

روی آتشناک خون بوسه می آرد به جوش

جلوه مستانه حشر آرزوها می کند

بی حجابی آرزو را می کند مطلق عنان

خنده گل دست گلچین را به خود وا می کند

اینقدر تعجیل در دلسوزی عاشق چرا؟

بیش ازین با چوب خشک آتش مدارا می کند

چون گل از خمیازه آغوش می ریزد زهم

هر که آن سرو خرامان را تماشا می کند

از صراحی گرد نان دارد کسی را در نظر

شاخ گل دستی که در گلزار بالا می کند

آن که رو در خلوت آیینه تنها کرده است

کاش می دانست تنهایی چه با ما می کند

کوه غم بر سینه من ابر رحمت می شود

در دل من داغ کار چشم بینا می کند

هر سرخاری چو مجنون گردنی افراخته است

ناقه لیلی مگر آهنگ صحرا می کند؟

صائب این حسن بسامانی که من دیدم ازو

دیده آیینه را سیر از تماشا می کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام