گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۹۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند

بر فلک ماه تمام از هاله شد زناربند

وعده لطف و پیام بوسه ای در کار نیست

می کند مکتوب خشکی زخم ما را خشک بند

سردمهری لازم چرخ کبود افتاده است

برف هرگز کم نمی گردد ازین کوه بلند

ای که می خواهی برآیی چون مسیحا بر فلک

نیست غیر از رخنه دل راه این بام بلند

از ته دل گوش کن ای آتش سوزان، که من

در بساط زندگی یک ناله دارم چون سپند

صحبت نیکان، بدان را چون تواند کرد نیک؟

تلخی از بادام نتوانست بیرون برد قند

سیل را خاشاک در زنجیر نتواند کشید

رهروان عشق را دنیا نگردد پای بند

زلف صائب بر دل خونبار من رحمی نکرد

از غبار خط مگر این زخم گردد خشک بند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام